تبليغاتX
من کاریکاتوری از خودم هستم

امشب تمام درد را بالا بياور

 

                  اين رنگ و روي زرد را بالا بياور

 

اصلا دلت يك عمر هرچه قورت دادو

 

                 بالا نمي آورد را .... بالا بياور

 

اينجا تباني شد مترسك با كلاغ است

 

                 لولوي خرمن‌گرد را بالا بياور

 

 

وقتي كسي جر مي زند بازي تمام است

              

                اين تاس و تخته نرد را بالا بياور

 

طرح ترافيك غزل را خط خطي كن

 

                 قانون زوج و فرد را بالا بياور

 

اصلا چرا قانون برايت مي نويسند؟

 

                 هر بي بروبرگرد را بالا بياور

 

اينجا كسي جشني نمي گيرد برايت

 

                      مردادهاي سرد را بالا بياور

 

تب داري امشب لااقل آنكس كه در تو

 

                  آتش به پا مي كرد را بالا بياور

 

من خسته ام امشب كمي هم فكر من باش

 

                   يا هضم كن يا درد را بالا بياور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:36 توسط شبنم |

اتاق، پنجره، گلدان، دوباره ها، حوّا

هراس، فاجعه، بختك،‌ قدر، قضا، حوّا

 

غروب، خاطره بازي، ترانه، نت، پنجه

جزيره، كلبه ي من، جمعه، سل، دو، لا، حوّا

 

بلوغ، عشق، حقيقت، عبور، خط، قرمز

دروغ، شايعه، تهمت، هوس، هوي، حوّا

 

نگاه، مات، غريبانه، قاب، بي، آدم

عذاب، دلهره، شب‌گريه، درد، با، حوّا

 

عروس، دختر همسايه، تور، بخت، سپيد

سياه، بغض، گلو، پيرهن، عزا، حوّا

 

گلايه، فاصله، حسرت، قلم، قصيده، غزل

زمانه، حادثه، مردم، خودش، خدا، حوّا

 

سكوت، نقطه ي پايان، جنون، عطش، تصميم

اتاق، پنجره، گلدان، گلوله، آآ...............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:19 توسط شبنم |

چقدر جاي

چقدر جاي تو خالي ست توي اين فنجان

 

كنار بخت بلندش، چه سود دارد؟ هان؟                

 

چه سود بي تو اگر هم هزار ساله شود؟

 

 چه فرق مي كند اصلا كه اين شود يا آن؟             

 

هزارو سيصدو هشتادو شش ترين تقدير

 

درست توي همين روز، اول آبان                 ‌‌‌

 

چهاروبيست دقيقه، حوالي ترديد

 

حقيقتي كه زني مي كند به آن اذعان‌‌             

 

از اين به بعد غزلهات گل نخواهد كرد

 

كنار پنجره تان خاك مي خورد گلدان‌           

 

و جاي خالي واژه كنار يك تصوير

 

يه فال ديگه مي گيري خانم! تو رو قرآن‌          

 

چقدر شعر نزائيده هست توي سرش

 

كه سقط مي شود از فال تلخ يك انسان‌         

 

نشسته است درونم زني كه مي گريد

 

تو را به جان غزل ها بخند بانو جان!         

 

از اين به بعد من آنقدر قهوه مي نوشم

 

كه نقش شاعره اي حك شود در اين فنجان‌

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:55 توسط شبنم |

سلام . بعد مدتها دوباره بعضي از تازه هامو روي اين

 صفحه ي سياه مي ريزم تا بگم كه هنوز وجود دارم .

خوشحال مي شم بودنم رو تماشا كنيد.....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:38 توسط شبنم |

 

قبلِ هر طعنه اگر

 

از منِ دلشده مي پرسيدند

 

كه چرا ... ؟؟؟؟؟

 

حادثه جور دگر رخ مي داد

 

كاش مي پرسيدند...

 

كاش مي پرسيدند ...

 

كاش ....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:23 توسط شبنم |

از پشت پرچين خيالت آهسته آمدم كه مبادا سكوت شيشه اي خلوتت را بشكنم

 

 آنقدرسرمست عطر گل هاي وحشي باغچه ي احساست بودي كه نفهميدي پيراهن

 

 روياهايم بوي آغوشت را جار مي زد

 

 اينك از من آينه مي خواهي

 

 مگر قلب كوچكم را در دستانم نمي بيني ؟؟؟

 

 به كدامين گناه نمي‌بخشي؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:17 توسط شبنم |

هميشه فاصله اي هست و تو نمي بيني

هميشه با من دلداده سايه سنگيني

 

هميشه در دل پائيزيت ترانه شدم

تو از بهار نگاهم بهانه مي چيني

 

"مرا تو بي سببي نيستي" گمان كردم

ولي سكوت مدامت نداد تضميني

 

شبيه هرچه نباشم مرا تو مي خواهي

ببين منِ منِ من را ... چقدر بدبيني

 

براي هرچه كه مي خواهم آيه ي يأسي

براي هرچه نمي خواهم آه ... آميني

 

چقدر ناز و نياز من و تو مضحك بود

منم كه جاي تو فرهادم و تو شيريني!!!

 

تمام كن به من آن ناتمام گمشده را

ببين تمام توام من، ببين .... نمي بيني

 

و باز طعنه ي تكراريت كه مي پرسي ...

چرا شبيه زمستان هميشه غمگيني ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:14 توسط شبنم |

وقتي تمام لحظه هايم رنگ غم داشت

 

وقتي حرير چشم هايم بوي نم داشت

 

يك اتفاق صورتي "من" را به "ما" برد

 

مشكل فقط اين بود كه  "من" يك "تو" كم داشت

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:5 توسط شبنم |

قدري شتاب كن غزلم بي قرار شد

 

رحمي به واژه كن كه چنين استطار شد

 

پس بوسه هاي نذري هر روزه ات كجاست؟


سلطان عشق بازي تو بركنار شد؟


حتي خدا حريف من و سيب و تو نبود

 

وقتي كه عشق بر خر شيطان سوار شد

 

بي بيِ دل، نه! آس دلم،‌ نه! هر آنچه بود

 

با گوشه چشمي از شه تو تار و مار شد

 

در من خيال سرخ تو هاشور مي خورد

 

وقتي طلاي بوسه ي تو بي عيار شد-

 

-  دوشيزه ي نگاه من از دست مي رود

 

 اينجاست فاجعه كه تو بي اعتبار شد

 

من بي تو يك غزل متولد نكرد ... كرد؟


شعرم نشد به هرزگي يك شعار ... شد؟


پل مي زند سكوت تو از من به خاطره

 

يادت كه هست شرط من از اين قرار شد

 

يا بوسه يا كه شايعه تأييد مي شود

 

شاعر دچار حادثه ؟؟؟ نه !!! انتحار شد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:58 توسط شبنم |

هرچند نگاه تو پر از آسيب است

 

هرچند زبان تو پي تخريب است

 

اما به شكوه عشق حتي تبعيد

 

حوّات فقط منتظر يك سيب است

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:55 توسط شبنم |