دوباره پشت درت تا سپیده می مانم
دوباره آمده ام چون سوال بارانم
غزل به نام تو هر شب کلید می خورد و
گشوده می شود این عقده های پنهانم
به من نگاه کن از خانه ات بیا بیرون
برای یک مکعب که غزل نمی خوانم
بغل بگیر و ببوسم شبیه کودکیم
بگیر دست مرا و بلند کن تا نم...
...نمک به راه بیفتم به سمت آینه ها
که بر دو چشم تو روشن شوند چشمانم
چگونه رحمة للمحسنین بخوانم چون
هنوز توی الف لام میم می مانم
چرا نمی رسم از هر طرف به خود وقتی
همان توام و فقط در لباس انسانم
خیال پازلی ام صد هزار سکه شده
بیا و مرحمتی کن به هم بچسبانم
هنوز پشت درم پشت در هوا سرد است
و من صبور ترین عابر خیابانم
شبم گذشت فقط یک سوال روشن شد
من از تو می گذرم؟ نه! تو را نمی دانم
خون به مغزم هجوم آورده، من به شکی که از یقین دور است بوی عطری عجیب می آید، بوی عطری که مثل کافور است پرت شد ناگهان تمام تنم، سمت یک انتخاب تکراری
- که تو را کم کند از آغوشم، و طنابی که بند جایی نیست
من به شیطان که نه!... خدا هم نه!... چشم پروردگار هم شور استیک نفر گم شده در آغوشم، در جهانی که در درون من است
طبق قانون کارمایی که، بین یک استخوان و ساتور است
این توهم نبود باور کن، به خدا اتفاق افتادی
مثل ترسی که وقت نیت تو، در تپش های قلب پاسور است
«آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست»
من و پایان به هم می اندیشیم، پس نگو انتهاش سانسور است
شک من دور می شود از من، به یقیقنی عجیب نزدیکم
که خودش در حصاری از تردید، تا ابد تا همیشه محصور است

امشب تمام درد را بالا بياور
اين رنگ و روي زرد را بالا بياور
اصلا دلت يك عمر هرچه قورت دادو
بالا نمي آورد را .... بالا بياور
اينجا تباني شد مترسك با كلاغ است
لولوي خرمنگرد را بالا بياور
وقتي كسي جر مي زند بازي تمام است
اين تاس و تخته نرد را بالا بياور
طرح ترافيك غزل را خط خطي كن
قانون زوج و فرد را بالا بياور
اصلا چرا قانون برايت مي نويسند؟
هر بي بروبرگرد را بالا بياور
اينجا كسي جشني نمي گيرد برايت
مردادهاي سرد را بالا بياور
تب داري امشب لااقل آنكس كه در تو
آتش به پا مي كرد را بالا بياور
من خسته ام امشب كمي هم فكر من باش
يا هضم كن يا درد را بالا بياور

اتاق، پنجره، گلدان، دوباره ها، حوّا
هراس، فاجعه، بختك، قدر، قضا، حوّا
غروب، خاطره بازي، ترانه، نت، پنجه
جزيره، كلبه ي من، جمعه، سل، دو، لا، حوّا
بلوغ، عشق، حقيقت، عبور، خط، قرمز
دروغ، شايعه، تهمت، هوس، هوي، حوّا
نگاه، مات، غريبانه، قاب، بي، آدم
عذاب، دلهره، شبگريه، درد، با، حوّا
عروس، دختر همسايه، تور، بخت، سپيد
سياه، بغض، گلو، پيرهن، عزا، حوّا
گلايه، فاصله، حسرت، قلم، قصيده، غزل
زمانه، حادثه، مردم، خودش، خدا، حوّا
سكوت، نقطه ي پايان، جنون، عطش، تصميم
اتاق، پنجره، گلدان، گلوله، آآ.............

چقدر جاي
چقدر جاي تو خالي ست توي اين فنجان
كنار بخت بلندش، چه سود دارد؟ هان؟
چه سود بي تو اگر هم هزار ساله شود؟
چه فرق مي كند اصلا كه اين شود يا آن؟
هزارو سيصدو هشتادو شش ترين تقدير
درست توي همين روز، اول آبان
چهاروبيست دقيقه، حوالي ترديد
حقيقتي كه زني مي كند به آن اذعان
از اين به بعد غزلهات گل نخواهد كرد
كنار پنجره تان خاك مي خورد گلدان
و جاي خالي واژه كنار يك تصوير
يه فال ديگه مي گيري خانم! تو رو قرآن
چقدر شعر نزائيده هست توي سرش
كه سقط مي شود از فال تلخ يك انسان
نشسته است درونم زني كه مي گريد
تو را به جان غزل ها بخند بانو جان!
از اين به بعد من آنقدر قهوه مي نوشم
كه نقش شاعره اي حك شود در اين فنجان
صفحه ي سياه مي ريزم تا بگم كه هنوز وجود دارم .
خوشحال مي شم بودنم رو تماشا كنيد.....
قبلِ هر طعنه اگر
از منِ دلشده مي پرسيدند
كه چرا ... ؟؟؟؟؟
حادثه جور دگر رخ مي داد
كاش مي پرسيدند...
كاش مي پرسيدند ...
كاش ....
از پشت پرچين خيالت آهسته آمدم كه مبادا سكوت شيشه اي خلوتت را بشكنم
آنقدرسرمست عطر گل هاي وحشي باغچه ي احساست بودي كه نفهميدي پيراهن
روياهايم بوي آغوشت را جار مي زد
اينك از من آينه مي خواهي
مگر قلب كوچكم را در دستانم نمي بيني ؟؟؟
به كدامين گناه نميبخشي؟
هميشه فاصله اي هست و تو نمي بيني
هميشه با من دلداده سايه سنگيني
هميشه در دل پائيزيت ترانه شدم
تو از بهار نگاهم بهانه مي چيني
"مرا تو بي سببي نيستي" گمان كردم
ولي سكوت مدامت نداد تضميني
شبيه هرچه نباشم مرا تو مي خواهي
ببين منِ منِ من را ... چقدر بدبيني
براي هرچه كه مي خواهم آيه ي يأسي
براي هرچه نمي خواهم آه ... آميني
چقدر ناز و نياز من و تو مضحك بود
منم كه جاي تو فرهادم و تو شيريني!!!
تمام كن به من آن ناتمام گمشده را
ببين تمام توام من، ببين .... نمي بيني
و باز طعنه ي تكراريت كه مي پرسي ...
وقتي تمام لحظه هايم رنگ غم داشت
وقتي حرير چشم هايم بوي نم داشت
يك اتفاق صورتي "من" را به "ما" برد
مشكل فقط اين بود كه "من" يك "تو" كم داشت